مهربانم
از آغاز می گویم برایت:
از آن زمان که به تو رسیدم
از عشق تا عقل از عقل تا شعر
من تو را در لحظه های تنهایی
از میان نوشته هایم جستم
آن زمان که نگاه ها برایم معنا نداشت
آمدی
و معنای دوباره به تصورم دادی
معنای عشق دوباره معنای نفس کشیدن در هوای عشق
معنای زندگی....
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 16:4  توسط مریم و همکارش
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
یاخزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزهای دگر
سایه ای ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان میشود
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 10:44  توسط مریم و همکارش
|
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تاریک و تنهای خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
بیا بنگر؛ چه غمگین و غریبانه در این ایوان سر پوشیده؛
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
شب افتاده است و...
من تنها و تاریکم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:21  توسط مریم و همکارش
|
امروز یکی بهم گفت فراموشت کنم
خندم گرفت...
اما گریه کردم!
فهمیدم نمی دونه چه غمه بزرگی تو دلمه
ندیده بود قلبم شکسته
ندیده بود گل عشقی رو که هر روز با گریه هام سیرابش میکنم هنوز پژمرده نشده
هیچی نگفتم
ولی چشمام همه چی رو گفته بودن...
چرا چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 8:36  توسط مریم و همکارش
|
دارایی بی هیچ سوال من!
آنگاه که می آیی
ـ در شبان تیره و تاریک ـ
دلگیر از خورشید
به تو اقتدا خواهم کرد
یه زمانی یه چیزایی برای دل خودم می نوشتم
یه زمانی وقتی هنوز یه نفرو دوست داشتم
یه زمانی که اون یه نفر دلمو نشکسته بود
ولی حالا هیچ متنی برای دل خودم نخواهم نوشت
برای دلی که حالا شاید هزاران تکه باشه
متنه این پست و تغییر دادم
چون بعضی دوستان تصور می کردند که این متنو خودم نوشتم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:17  توسط مریم و همکارش
|
...
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو می گویم
تو نیستی که ببینی
چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی
چگونه دور از تو
به روی هر چه در این خانه است
غبار سربی اندوه
بال گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده ی من
به جز تو
یاد همه چیز را رها کرده است...
می دونم الان داری گریه می کنی قشنگم تو که می دونی تحمل اشکای زلالتو ندارم
می دونم سخته ولی تو بدون منم می تونی باور کن من نمی خواستم اینطوری بشه
نمیدونم چرا انقدر سنگدل شدند که نمی تونن درکمون کنن انگار خودشون جوون نبودن
ولی تو ناراحت نباش گلم حتما من لیاقته تو رو نداشتم
به خدا می سپارمت و برات آرزوی بهترین ها رو می کنم
اشکاتو پاک کن گله من ...!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:10  توسط مریم و همکارش
|
آنگاه که خنده بر لبت می میرد
چون جمعه پاییز دلم می گیرد...
دیروز به چشمان تو گفتم که برو
امروز دلم بهانه ات می گیرد...!
همیشه دلتنگت...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:14  توسط مریم و همکارش
|
این کیست گشوده خوشتر از صبح پیشانی بی کرانه در من
وین چیست که می زند پر و بال همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته است این باغ پر از جوانه در من
وز شور کدام باده افتد این گریه ی بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار چون جوش شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند این آتش جاودانه در من
تنها تو بخواه ....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط مریم و همکارش
|
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:36  توسط مریم و همکارش
تو را به نبودنم دعوت می کنم
که تو به من دنیا دادی
و من به تو خاطره ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط مریم و همکارش
|
با تو ايمنم و با تو سرشارم از هر چه زيباييست
پناهم باش تا سنگيني غربت از شانه هايم فرو ريزد و ملال تنهايي از چشمهايم...
تو براي من اولين و آخريني بي تو تمام لحظه هايم باراني است...
آري تو مي داني که خانه ي عشق کجاست و من...
و من تو را در بطن تپش هاي قلبم شناختم
و در پهن تنهايي خويش کلبه اي ساختم از پاکي...
تا عمري در زير سايه مژگانت بيارامم اما افسوس...
شانه هايت را براي گريه کردن نه... براي تکيه کردن دوست دارم
بي تو بودن را براي با تو بودن نه...بي تو بودن را اصلا دوست ندارم
بيا تا همديگر را براي با هم بودن احساس کنيم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:14  توسط مریم و همکارش
|
كاش فقط يكبار مي خواندي نانوشته هايم را ................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
مي دانستم باز هم همان حكايت هميشگي................
هميشه دست خطم ناخواناست................................
يا شايد حرفهاي دلم ...............................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط مریم و همکارش
|
دیشب، یکهو، بدون هیچ مقدمه ای، دلم برای مادر بزرگم، با تمام نصیحت ها
و گهگاه غر زدن هایش، اخم کردن هایش، به زبان خودش حرف زدن هایش...
تنگ شد...
تنگ تر از لباس های نوزادی ام
که حالا فقط انگشت هایم از توی آستینش رد می شوند...
هر کس به اینجا سری زد برایش تنها یک صلوات بفرستد... روحش بلندش شاد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:33  توسط مریم و همکارش
|
به نام بخشنده بزرگ
یاور بر حق
به نام خداوند ایثار و انصاف
۱- چند شب پیش بعد از مدتها، یکی از سخنرانی های «دکتر الهه ای قمشه ای» رو از تلوزیون دیدم. چقدر پیر شده بود.
۲- در مرور خاطرات غبار گرفته پشت پنجره برخوردم به این ترانه :
خارم اگر از خواری خـارم تـو مـپـنـداری
دانـم کـه مـرا بـا گـل یک جا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی کـز عشـق معـطر شد
آن گل که فقط گل بود در حـادثـه پـرپـر شد
ســودای تـو را دارم من از دل و از جانـم
گفـتـنـد که پـیـدا شـو دیــدنـد کـه پـنـهــانــم
گـفـتـنـد که پـیـدا کن خود را و تو را با هم
گـفـتـند که پیدا هست در هــر نــفــس آدم
پـیداست و من پنهان من در تن و اودر جان
یک آن نظری کردم بر خود گذری کـردم
دیدم که نه در دوری نـزدیکـتر از نـوری
در راه عـبور از تـو من این همه دوراز تو
یک عمـر نیـانـدیـشم هـیـهـات تـو در پـیشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
نم اشکی چشمم را تر کرد...
۳- «جعفر بزرگی» درگذشت. «رضا رشید پور» یک بار دیگر یتیم شد. خدایش بیامرزد.
۴- دلم این روزها همه اش تنگ است...
۵- دلم برای خودم، برای خدایم، تنگ است...
۶ - به اینجا هم سری بزنید.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط مریم و همکارش
|
قطار امروزم رسید٬ اما پیاده نشدی
من موندم و سوت قطار٬ چه انتظار بیخودی
سوتِ قطار بهم می گه ٬تو دیگه هرگز نمی یای
من بیخودی منتظرم ٬ تو اصلا عاشق نمی خوای
مسافرم! تو نمی یای ٬ من که اینو خوب می دونم
اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم
شاید ندونی که دلم چه بی قراری می کنه
به این و اون می گه می یای ٬ آبروداری می کنه
من اگه دوست نداشتمت ٬ منتظرت نمی شدم
همش به فکرت نبودم٬ کمی بودم فکر خودم
مسافرم!...
مگه من عاشق نبودم٬ مگه تو نشناختی منو؟
شاید سفر بهونه بود ٬ شاید دور انداختی منو
ایستگاه منو خوب می شناسه ٬ همدم دلتنگیامه
حس می کنم که این روزا ٬ فقط اونه چش به رامه
مسافرم! تو نمی یای...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:36  توسط مریم و همکارش
|